‏نمایش پست‌ها با برچسب blog. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب blog. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

پند سازان

صورت شما كتابی است كه مردم می توانند از آن چیزهای عجیب بخوانند.                     * ویلیام شکسپیر *

۱۳۹۰ دی ۲۳, جمعه

من و شهري که...

من  با تمام تنبلي ام به ملاير سفر کرده ام,
شهر شيره و شهد و کشمش شاني؛ خوشم آمد از شهرش؛ وقتي از گوگل مپ کمک خواستم که راه را نشانم دهد شگفت زده شدم زيرا به آني که آنلاين شدم گوگل پلاس همسايگان سايبري شهر را به رخم کشيد...به وفور بودند و فعال...نسلي نوين...آيا مي توان اميد تحولي شگرف را انتظار کشيد؟!

۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

ودود مؤذن پسر حاج سلیم مؤذن‌زاده اردبیلی ...

ودود مؤذن پسر حاج سلیم مؤذن‌زاده اردبیلی و برادرزاده مرحوم استاد رحیم مؤذن‌زاده از قناری عاشق می‌خواند

درباره ودود: http://goo.gl/hh9U5
youtube.com - ودود موذن نقاش،موسيقي دان و پيكرتراش آذربایجان جنوبی - ایران است. ودود مؤذن به سال ۱۳۳۹ در شهر اردبیل در خانواده‌ای مذهبی زاده‌شد. به لحاظ موروثی بودن صدای خوش در خانواده مؤذن‌زاده اردبیلی وی نیز از...
View or comment on Mostafa Ak.poor's post »
The Google+ project makes sharing on the web more like sharing in real-life.
Join Google+
You received this message because Mostafa Ak.poor shared it with operaian.press@blogger.com. Unsubscribe from these emails.

۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه

بخاطر رنگ و رنٍگ و رینگ ش به دیدنش می ارزد...

Mostafa Ak.poor shared an album with you.
بخاطر رنگ و رنٍگ و رینگ ش به دیدنش می ارزد البته منهای مانیفست حالا که رسید به سبزه....هر چی بگی....
...and 5 more photos.
View album
The Google+ project is currently working out all the kinks with a small group of testers. If you're not able to access Google+, please check back again soon. Learn more.
You received this message because Mostafa Ak.poor shared it with operaian.press@blogger.com. Unsubscribe from these emails.

۱۳۹۰ تیر ۲۰, دوشنبه

نسل ما نسلی بود که: یواشکی بوسید یواشکی نوشید...

نسل ما نسلی بود که:
یواشکی بوسید
یواشکی نوشید
یواشکی خندید
یواشکی حرف زد
یواشکی فکر کرد
یواشکی اعتراض کرد
یواشکی گریه کرد
یواشکی آرزو کرد
یواشکی دعا کرد
یواشکی درد و دل کرد
یواشکی انتخاب کرد
یواشکی عاشق شد
یواشکی.........

+reza rezaei
View or comment on Mostafa Ak.poor's post »
The Google+ project is currently working out all the kinks with a small group of testers. If you're not able to access Google+, please check back again soon.
Learn more about Google+
You received this message because Mostafa Ak.poor shared it with operaian.press@blogger.com. Unsubscribe from these emails.

۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

شریعتی،مزینانی،علی (شمع)

غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن…
وقتی می‌دانیم کسی با جان... و دل دوستمان دارد …
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

می بینمت

Check out this website I found at tar4.blogfa.com

این تار چهارم الحق که سه تار نیست البته نوعی ساز هست اما یقینا سه تار نیست...! و

Posted via web from kaspika posterous

۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

علل زوال ملل

وقتی تمام ساعاتی که با دوستان،همکاران و خویشان خود می گذرانیم صرف خاطره گفتن و خاطره شنیدن می شود- فکر میکنیم چه نتیجه ایی ازین کنش ها،متصور است؟! تجربه و تاریخ ملل نشان داده است که وقتی روزگار ملتی بسی نابسامان و رو به ویرانی و نابودی باشد تنها دست آویز مردمانش خاطره گویی و نوستالژی سرایی خواهد بود... بی زحمت فقط اندکی ایام اکنونی ما مردمان ایرانی را رصد نمایید این لطف را درحق هم بکنیم فقط کمی مداقه و نظاره....اگر روبه نابودی و ویرانی روانه نیستیم به کجا چنین سرگردان عازمیم دوستان...! و

۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

با دروغ زندگی نکینم...( دٌرگویه های نیتسین روس)

سولژ نیتسین،معمارادبیات آزادِ "شوروری شرور" سابق و"روسیه روسپی" کنونی، در مصاحبه ایی که اکنون در یادم نمانده که با چه نشریه ایی بوده، با قوه بیان قادر خود، قدرت استالینی رابه چالش کشیده و سیاستمداران وسردمداران هم کاسه وی را به عواقب اعمال چنین مدیریتی که هول و هراس را در جامعه الینه میکرده ، هشدار داد، گرچه وقتی سیاستمداران در چنین ورطه ی غوطه ور میشوند، قدرت شنوایی زیادی برایشان باقی نمی ماند تا صرف شنیدن چنین شیون هایی نمایند! اندک سامعه باقیمانده آنها را نیز بانگ غرای تملق گویان، چنان گوش ِ فلک ِ نداشته نظام استالینی را "کر" کرده بود تا دیگر فریاد "خیر خواهی" روشنفکران و مصلحان را تاب نیاورند!
اگر بپذیریم که میتوان از" تاریخ درسی آموخت" گرچه انگار باید پذیرفت که دولتمردان سرزمین ما از "هیچ درسی" نمی خواهند چیزی بیاموزند! اگر چنین نیست که نیست، عاجزانه دست اندرکاران فعلی سیاست خارجه کشور را به مطالعه مجدد این هشدارهای سروش وشانه جناب "سولژ نیتسین" روسی فرا میخوانم زیرا یقین دارم که بی تاثیر نخواهد بود:

...غرور ناخواسته ایی از دستیابی به کهکشان داریم، این درحالی است که فقرو بدبختی درکشورمان بیداد میکند...ما حتی ازمرگ هسته ایی گیتی نمی هراسیم و این رادر مراحل روند سیاسی روزمره به ما آموزانده اند، درست همانطور که تخیل ایده یک زندگی راحت را به ما خورانده اند، به اینگونه که امروزه عملی شدن زندگی راحت را با احیای یک انرژی مخرب حق مسلم ما میدانیم، اساسا همین نوع زندگی روزانه است که وجدان ما را تعریف می کند...
ما را بنده شغل های آبکی مان کرده اند و ازین لحاظ چشم انداز دهشتناکی جلوی ما متصور است، ازین قبیل که چگونه میتوان شغل را نادیده گرفت و به خیابانها ریخت؟!
...اکنون که می دانیم حاصل روش های غیرمتعارف، نتایج غیر متعارف بوده است...اما تا زمانی که ما روزانه "دروغ" را تایید می کنیم، می ستاییم و آن را تقویت میکنیم و خودمان را از ان خلاص نمیکنیم هیچ اتفاق خاصی برای برون رفت ازین فضای خاکستری و غیر انسانی و غیر متعارف رخ نخواهد داد...
واقعیت آن است که خشنونت به سرعت قدیمی میشود و اعتماد به نفسش را از دست میدهد و برای آنکه چهره خود را قابل احترام نگه دارد "دروغ"رابه عنوان متحدش احضار میکند و این کاررا به این خاطر انجام میدهد چون می داند که نمی تواند پنجه سنگین خود را هر روزه و بر روی هر شانه ایی مستدام نگه دارد...
ساده ترین و قابل دسترس ترین کلید برای رهایی و آزادی، در عدم مشارکت شخصی در دروغ است و این نکته ی کلیدیست برای افراد هر جامعه ی دروغ زده . دروغ ولواینکه چیزی را پنهان کند، ولوهر چیزی را در آغوش بگیرد، نباید با کمک من باشد... این ساده ترین کاربرای ما و مخرب ترین چیزبرای دروغ است، زیرا مردم به راحتی با انکار" دروغ"، زندگی و عمر "دروغ" را کوتاه می کنند، درست مثل یک عفونت. عفونت فقط در یک ارگانیسم زنده می تواند وجود داشته باشد...
برای ما طی نمودن این مسیر - که دروغ نگوییم و با سیاستمداران دروغگو همراه نگشته و با افشای دروغ آنان مسبب دروغ نیز نباشیم - معقول و معتدلترین روش مقاومت است، گرچه آسان نخواهد بود ولی بسیار آسانتر از اعتصاب غذا یا شورش عمومی است...
چکسلواکی ها را ببینید:
این ملت بزرگ اروپا را که ما روس ها آنها را خرد و ذلیل کردیم: آیا آنها به ما نشان ندادند که یک سینه شکسته اگر درونش یک قلب ارزشمند باشد، می تواند حتی علیه تانکها مقاومت نماید؟!
شاید این امور برای یک جسم انتخاب آسانی نباشد اما فطعا برای یک روح آسانترین انتخاب خواهد بود... و ما به یک "روح جمعی" دموکراسی خواهی نیازمندیم که پشتوانه آن نیز "خردجمعی" باشد...
اگر پاهای ما دربرداشتن این گام یخ بزند، در آن صورت ماآنقدر بی ارزش و نا امید شده ایم که سزاوار این اهانت "پوشکین" شویم :
"چرا باید به گله های گاو آزادی را هدیه داد؟! آنها نسل به نسل یوغ و شلاق را به ارث برده اند"

۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

"زان سوی خواب مرداب" سرودۀ دکتر شفیعی کدکنی

شعر "زان سوی خواب مرداب" سرودۀ دکتر شفیعی کدکنی را در اینجا بشنوید.
ای مرغ های طوفان ! پروازتان بلند
آرامش گلوله ی سربی را
درخون خویشتن این گونه عاشقانه پذیرفتید
این گونه مهربان
زان سوی خواب مرداب آوازتان بلند
می خواهم از نسیم بپرسم
بی جذر و مد قلب شما
آه
دریا چگونه می تپد امروز ؟
ای مرغ های طوفان ! پروازتان بلند
دیدارتان ترنم بودن
بدرودتان شکوه سرودن
تاریختان بلند و سرافراز
آن سان که گشت نام سر دار
زان یار باستانی همرازتان بلند

۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه

خشم، غضب یا آرزوی نظم

نمیتوانم کتمان کنم که:از اینکه توانستی کارت را پیش ببری خیلی خوشحالم، آخراینجا ماندن برای آدمهایی چون ما که کل عمر گذشته و آینده شان را مظنون محسوب شده ومیشوند، بی آنکه خودشان نیز ازدلایلش ،مطلع باشند! چه کیفیتی داشته و خواهد داشت؟حتی اگراز خیر لذتش گذشته باشیم که گذشتیم…!
جایی که اجازه این هم مهیا نیست تا در زمینه تخصصی خودت کار کنی و یا حتی دریغ از نیمه سقفی تا در آن بتوانی سکنی گزینی؟ اگر مرحوم”مهراد”در دوره “سیاه ستم” تخیل آن را در مخیله اش داشت که به آواز افشاء نماید که در فکر یک سقف است!اکنون آن هم برایمان مضیقه واقعی گشته است …با این حال هر روز و همیشه از چندین مجرای ارتباطی یکطرفه برایمان از زیبایی های عشق به سرزمین و زادگاهمان موعظه می فرمایند آنهم درست همان زمانی که چون بیگانگان به نیستی ما و مام میهن ما کمر همت دولایه بسته اند و همرا آن چاشنی “ای ایران” را به خوردمان عنایت میفرمایند که شنیدن آن در شرایط عادی، بسان تناول “میوه ممنوعه” در میانه روزهای صیام است ….!
شما بگو دوست خوب من ؟چون سوال شماست از جلای وطن کرده ایی در ینگه دنیا….!چطور میشود کشوری راکه به آدم اجازه کار در حوزه سلایق اش نمیدهد دوست داشت؟! ترا بخدا بگو چگونه به کشوری که به خاطرات غم انگیز و نوستالزیک ات _شاید مسبب نوعی تعلق خاطرت گردد_نیز رحم نمیکند و به هر شیوه ایی متوسل میشود تا آنها را هم از مخیله ات هک کند میتوان احساس وابستگی کرد؟!

عزیزک من: درشرایط کنونی در وضعیتی واقع شده ام که احساساتم نیز سقوط کرده است شاید بهتر باشد بنویسم “هبوط” که مانوس تر است!
دلتنگی هایم رامیخواستم عصر دهم شهریورماه در خیابان عصر شهر با قدم زدن برهانم_ از همون روشهایی که،اینجا بودی بکار میبستی _
بی هدف !اما به حسن خیابان سرراست،روراست بودم در سنجیدن میزان نفرت وعلاقه ام به هر چیز و هرکه…؟!
تلاش بسیار کردم نتوانستم حس و حواس خودم را جمع وجورکنم! برای اینکه روزنه امیدی برای تخیلم مهیا سازم دور دغلکاران سیاس و سیاسی را خط کشیدم وبرای گشایش تخیلم آنرابه همتی،سوی دوستان سالهای گذر عمر سوق اش دادم باور کنید باز نتوانستم جایگاه شان را مریی نمایم کم کم محدودش کردم این حلقه رابه نوعی از آنان که “زنان” باشند باز از عهده باز پروری یک حس نوستالژیک بر نیامدم! بدون رودربایستی طول خیابان پایان آمد اما من نتوانستم تشخیص بدهم از کدامین شان بیشتر بدم می آید -از زنی که مرانمیخواست وتنفرش را توی صورتم جارمیزد یا از آن یکی که دلش برای من پر میزد و بیچاره هیچوقت هم نمی توانست “پر”زدن کبوتر دلش را کتمان کند…؟!
همیشه دلم میخواست که بفهمم چرا آدمهای آن طرف کره که اکنون شما با آنها می زی ایی، این همه سگ و گربه را دوست میدارند….؟!

اکنون که زمانه تغییر نقش قربانیان دیروز ستمگری را درمسلک ستمگران سفاک امروز، مریی کرده است درک میکنم که سبب دوست داشته شدن آنها- سگان و گربه کان-توسط مردم متمدن چیست؟!!
چه دلیلی بهتر ازاینکه آنها با عاطفه تر،صمیمی، فداکار و درعین حال قابل اعتمادترند؟!و اینجا شاید ما هیچوقت نخواهیم فهمید که در ذهن و دل این سفیران ساده دل و شاد دنیای عجیب طبیعت چه میگذرد؟!
مانده ام که در پس انگیزه زشت این پسران ستمدیده دیروز که به پدران ستمگر امروز ایران بدل گشته اند چیست که اینچنین باچوبدستی های بلندشان شمایل بازجوهاوخبرچین های غار”کوه ریزک” رامشمول گشته اند که حتی برای قاپیدن هرکنش وکردار نه چندان خبط وخطای سیاسی و غیرسیاسی همکیشان خویش، شش دانگ حواس شان را برسر دار نگه داشته اند؟!
خشم؟
غضب؟
خشم وغضب از که و برای چه؟
آرزوی نظم؟
شاید!
اما امان و صد امان ازین آرزو!
چه شرافتمندانه و آگاهانه “کوندرا”ی کبیر به توصیف این آرزو کمر همت بسته است، بزعم ایشان:
“آرزوی نظم، میل مفرط تبدیل کردن دنیای انسانی و زمینی به دنیای آسمانی وناهمساز است که درآن همه چیز بسیار خوب و برطبق جدول زمانبندی شده عمل کند تا هرکس و هرچیزی تابع نظام فراشخصیتی باشد”!

چنین آرزویی آیا آرزوی مرگ برای همه نیست؟!
مگر معنای زندگی خود”فروپاشی بی وقفه نظم” نیست؟ بی تعارف و صادقانه بگویم آرزوی نظم اینچنینی توسط پسران ستمدیده دیروز و پدران ستمگر امروز، چیزی جز دستاویزی شرافتمندانه برای بشریت ستیزی مستدام خصمانه نبست….

۱۳۸۸ تیر ۲۴, چهارشنبه

چهره‌ واقعي زن


اینکه چرا مدتی است که هیچی نمی توانم بنویسم راهیچ بهانه ایی نمی تواند توجیه کند، اما
نمی توان محکومم کرد که حتما هیچی هم نمی خوانم؟! البته این بی انصافی ست زیرانخواندن
را نمی توانم به هیچ وجه ترک کنم نمونه واقعی آن متن جدیدی است که درزیرمیخوانید که از
وبلاگ سی وپنج درجه خوانده ام ...قبول دارید بعضی از چیزهای ناب را نمی توان به تنهایی
قورتش داد...الا که خیلی خود خواه یا خودمونی ترش خودخورباشی:
"اما نه، هيچ‌كدام از اين‌ها نيست،‌ چهره‌ واقعي زن را چه قبلش لبان رنگي داشته باشد، چه نه،
بعد از كش و قوسي مفصل دررختخواب بايد باز ديد، چهره‌ واقعي زن را، آرايش پاك شده،
خون به صورت دويده، ملتهب، از بالا، مثل پرتره روي متن ملافه، با موهايي پخش بر بستر
بايد ديد. آن‌ وقت است كه مي‌توان فهميد كه گاهي، وه، چه زيبا‌ست."

۱۳۸۶ بهمن ۴, پنجشنبه

انس اديبانه

وقتي به صحفات ِ پاياني كتاب"خداحافظ گاري كوپر"رومن گاري نازنين رسيدم، تمايل نداشتم باوركنم كه كتاب به برگهاي انتهايي خويش نزديك شده است، تعّلل ميكردم در خواندنش! چون ميدانستم پس از آن تا به كتاب ديگري عادت كنم، ملالّم خواهد شد و يقين داشتم كه مزّيتِ مزّه خوانش آن، چندين كتاب بعدي را نيزتحت شعاع قرارمي دهد! چه بايد مي كردم ؟! به هرحال كتاب تمام مي شد، كه شد.امّا من به تدّبيري مي خواستم كه اين لذت را جاودانه سازم، بنابراين با اتمّام آخرين برگ آن، برگ اوّلش را گشودم تا جملات و پاراگراف هاي فوق العاده ناب را دوباره بخوانم وخواندم امّا مطالعه چند باره مطالب"هاي لايت"شده نيز ارضايم نمي كردند به همين سبب، تصّميم حاصل شد آنها را بر وب هم بنويسم با دو منظور: اوّل اينكه، طعّم ادبي و دوست داشتني آنها را تنهايي نچشيده باشم كه كمال بي ادبي وخودخواهي است و من ازآن متنّفرم . دوّم نيز، دسترسي به مزّه ومفهوم آنها هروقتّ كه دلْ هوايي متن هاي ناب وزلاّل چون آب ميشوند به نيّتِ اطفاء عطش ِروح من ِدرويش! و اين چه خوب و يا چه بد،عادت ديرينه ي من است نسبت به كتابهايي كه دوست شان دارم ونمي توانم فراموششان كنم،به ديگرمعني نبايد فراموش شوند.اگر"ژان كريستفِ" رولان روحاني رابطورمتواليّ يكبارخوانده باشم، يقنّناً بيست بار يا شايد بيشترهم، فيش برداري هاي چند صفحه ايي ماخوذ از آن را خوانده ام و هربارنيزدرك تازه ايي ازآنها نصيب برده ام، همينطور از "آتش بدون دود" ابراهيمي عزيزو"خانواده دكترتيبو"ي دوگاردانشورو....الّخ هم. اين عمل باعث ميشود تا ماهي يكبار اينگونه كتابها را نوازش كرده و خاك ِسر وتن شان را بروبم وبه مترّجمان توانمندشان از دور دُرودي بفرستم تا دوباره لُژنشين كتابخانه محقّرم باشند و اقرّارميكنم كه"خداحافظ گاري كوپر"نيز ازآن دسته كتابهايي است كه لژُنشين هركتابخانه ايي باشد ومشمول نوازش و چندين باره خواني.
اگربه اين ضرب المثل قديمي كه :"مشت نمونه خرواراست"اعتقاد داريد به نمونه هاي نابي كه ازاين كتاب نوشته ام التفات بفرماييد:
آلدوميگفت: سوسياليسم واقعي وقتي است كه انزال به انسان دست مي دهد، قبل وبعدازآن زياد جالب نيست،بلبشو،تاريكي وبي نظمي است .ص/31
يكي ازمسخره ترين فرمولهاي روانشناسي جديد اين است كه مي گويند: علتّ ميخواري معتادان اينست كه نمي توانند خودرابا واقعيات وفقّ دهند و كسي نيست به اينها بگويد كسي كه بتواند خود رابا واقعيّتها وفقّ دهد، يك بيدرد الدنگ بيش نيست ।ص/97
هارابوا سفيرسابق سويس درمسكو...!اين نتيجه سي سال خدّمت سياسي است،بعضي وقتّها،معمولاً اواسط شب، شماره تلفن خودش را مي گيرد تا مطمئن شود كه واقعاً وجود دارد و درحال دروغ گفتن به خودش نيست.آدم بسيار بي خيالي است به طور وحشتناكي از آينه پرهيزمي كند،چون به عقيده او آينه دليل هيچ چيز نيست، مطلقاً هيچ چيز آنچه در آينه ديده مي شود فقط اوهام نوري است،گول هاي بصري،همين ...ص/102
به قول ويكتورهوگو:"پدرم،همان پهلواني كه لبخندش بس پرمهر است"از او،جز همين لبخند باقي نمانده است،ديگر،پشت اين لبخند،انساني نيست...ص/109
سكوت دو نفري،آدم ها را فورا" بهم نزديك مي كند... ص110
اين نجابت ومناعتي را كه شايد بطور خالص غريزي ،كور و ناخودآگاه بود - مثل غريزه بقاي شرافتي كه در كثافت فرو رفته است-چهره دروني مردها بسيار به ندرت به صورت ظاهرشان شباهت دارد.ص/124
افسوس ،خوشبختي از آن شيريني هايست كه بايد بلافاصله و گرمْ گرمْ خورده شود،نمي توان آن را با خود به منزل برد،همينكه كسي بخواهد آن را به هرقيمت شده حفظ كند،به يك جهنم مبدّل خواهد شد،نمونه اش آمريكا،آنجا پراست از خوشبختي! آنقدر پراست كه دارد مي تركد،براي همين است كه دارد منفجر مي شود !ص/ 125
كلمه هاخيلي مسخره اندهميشه آدم را گير مي اندارند،آدم خودش دارد حرف مي زند،اما حرفها مال يك نفر ديگر است"ميداني،حتي يك نظريه هست كه مي گويد ما نمي توانيم ادعا كنيم كه افكار خودمان را فكرمي كنيم،ظاهراً ما فكر نمي كنيم فكرمي شويم"...ص/172
به قول زيس بزرگ"هيچ وقت ديوانه وار عاشق زني نشويد،مگر وقتي زن و بچه داشتيد،اين كمكتان خواهد كرد كه زن و بچه ها را راحتتررها كنيد." ص/ 173
زيبائي چهره اش(لني) ازآن نوع بود كه ميل به حمايت يعني تمّلك را درانسان بيدارميكرد. ص/209
ساعتهاي بي اهميتي كه به دنبال آن گذشت در خاطرش چنان نقش بست كه گوئي مُهر ابديّت خورده بود... ص/ 209
جس ناگهان كشف كرد كه چرا كنيه،هميشه جاذبه اي چنين بزرگ روي مردها را اعما ل كرده است: كنيه به انسان جرات مي دهد،نيروي فوق العاده مي بخشد،انگار آدم را برپشت خود سوار مي كند،اگر كنيه را از انسان بگيريد واقعا ًبه مردانگي احتياج خواهد داشت ...ص/ 215
سكوت،ايمان واقعي و مصونّيت مطلق و قديمي ترين روياي آدميزاد است... ص/255
دربيست سالگي انسان حقايقي مي بيند ومتوجه نيست كه آنچه ديده است حقيقت نيست و فقط زيبائي است ...ص/ 257
از دروغ غافل نباشيد جز دروغ هيچ چيز حقيقت ندارد...ص/262

وب انديشان...!

انديشه ام را بر وب مي نگارم تا شايد شما ميل كني انديشه نيك خود را ضربدرآن نمايي،بلكه حاصل آن پيوندي باشد انبوه و جاودانه...!پس بدان كه از انتظار خسته نخواهم شد...!

۱۳۸۶ بهمن ۳, چهارشنبه

سوگ سازی با سورسوزی!

همانطورکه مستشرقین ومورخّین مدوّن نموده اند "سُوروسُوگ" ازکنش های کاملا ًکهن کشورمان ایران باستان بوده که ازسده وازمنه های متمّادی تا کنون نیزاستمرارداشته وبسته به نوع و وزن پیامد، با ابُهت وعظمّت یکسانی نیزانجام می شده است.امّا اینک آنچه شاهد آنیم وجودِعدم توازن بین مراسم های فوق است! تا جایی که سنگینی کفه "سوگ وسوگ سرایی" چنان جان وتن ِ"سُوروسُرور"خواهی را به ستوه آورده که گمان میرود عنقریب آنها را ازفضا وفحوا وفهم عام وخاص افراد جامعه محّونماید! برای کالبد شکافی این رفتاریا پدیده باید به مطالعه رفتارایرانیان سده های صدراسلام با مُتد آسیب شناسی اجتماعی پرداخت ونتایج حاصله را با رفتارجمعی موجود سنجید. شاید تحت این قیاس بتوان به ریشه یابی دقیق عوامل سلطهِ قاهرانهِ منش "سوگواری وسوگ نشینی"،برکنش"سورومسرّت"خواهی ایرانیان دست یافته ودست کم سپری برای اندیشه های جوانان تحت اصابت خرافه اندیشی معاصر، فراهم نمود.

یافته های تاریخی مُوید منش تشرّف اِرادی اکثریت ایرانیان به دین اسلام می باشد تحت همین قاعده -که می تواند نشانگرهوشمندی یک ملتّ باشد- آنان با دگردیسی خردمندانه ی مجددّ درمُصاف با آداب قوم فاتح- اعراب- توانسته اند از اکثرالگوهای معقول، ظریف وزیبای فرهنگ خویش پاسداری نموده وبا جّهد جانانه ایی به تلفیق هنرمندانه ی این الگوها بپردازند تاموجبات جاودانی آنها را مُهیا نمایند، ازنمونه های بارزآن میتوان به"علم"هایی اشاره کرد که جلوی دسته های عزاداری ماه محرم قابل مشاهده است. حمل"علم"های آهنی ازدیربازجزرسوم ملیّ وموردعلاقه قوم اعراب، به گاه ِجنگید ن یا رجزخوانی ها بوده است درحالیکه سُمبل ملیّ ایران باستان به علت حاکمیتِ ادبیات مکتوب نه شفاهی، درخت وشاخه "سرو" بود که بعنوان نماد زایش وانرژی محترم شمرده میشده است، بنابراین درباز طراحی این ماکتها، قواره سرولحاظ شده وبا آویختن پارچه هایی به رنگ سبزعملا ًتلفیق معنا وفرم ایرانی رامصطلح، سپس تکریم داشته ومی دارند.(ورنه برکسی پوشیده نیست که رنگ مقدس اعراب همان رنگ خونی بوده که گاه وبیگاه با دلیل وبی دلیل برخاک تفتیده حجاز ریخته میشد)

آنچه متقّن است اِعمال همین خلاقیّت ها درمراسم سوروشادمانی وجشنهای ایرانیان است که با دقّتّ بیشتری نیزاعمال میشده ونمونه بارزآن وجود جشنهای ماهانه 12باردرسال "برابرشدن نام روز وماه"،3جشن "دیگان"وجشن نوروز ...والخ، میباشد که تا 24جشن دریکسال باستانی میرسد. باهمه این تفاسیر،این مثنوی مکتوب ننمودم تا تنها سوالی بدین منوال طرح کرده باشم!

که چراقریب به چند دهه، رفتاراجتماعی افراد جامعه چنان ازاین تعادل وموازنه خارج شده که تمامی نیروهایش راصرف سوگواری می نماید وهمچنان نیزمُصربه "سوگ سازی" ازطریق"سورسوزی" است؟!

زیرامُعتقدم موضوع فوق ازقامت سوال گریخته وبه مرزآسیب اجتماعی مُهلک رسیده ومیرود عنقریب تا به یک"مصیبت ملی"تبدیل شود! که درصورت ادامه چنین روشی وقوع آن محال نخواهدبود! پادینه کردن جامعه تا حد همین آسیب اجتماعی میُسّرنخواهد بود، وای به روزی که اتفّاق بیافتد آنچه که نباید بیفتد! زیرا رهایی ازمصیبت فرهنگی جزبا تجمّیع وتشریک مساعی خرد جمعی علمای روانشناختی وجامعه شناختی،همچنین تدابیرموثرسیاستمداران متفکرِمعاصرکشور، بدست نمی آید. فقط درصورت وقوع یک چنین همدلی ملی! شاید بتوان ازنتایج غیرقابل جبرانی که ازین منظرگریبان معّرفت ملیتّ ومفاخرانش رابرای دریدن می گیرید چاره ایی اندیشید،که آن هم متاسفانه به شهادت تاریخ، کشورما کمترمستعد چنین زمینه ایی بوده ومي باشد !

خانه ای در کال سوسن

آدم آن چيزهايي كه توي سرش است... بايد تو دست و بالش هم باشد... آن چيزهايي را كه فهميده... دوست دارد... بكند... باهاشان زندگي كند... وگرنه يك...